فهمیدم معمولا"سر کلاسهایی که به درس توجه نمی کنم
و چیزی از ان درس نمیفهمم بر عکس خیلی شادم،
بعد که این کشف تازه را با باقی بچه ها در میان گذاشتم
همه اقرار داشتند:من در کل ادم شادی هستم.
الان نمیدانم از این اظهار نظر در مورد خودم باید شاد باشم یا...؟
مکالمه ای رو شنیدم که خواستم شما هم بی نصیب نمونید:
چند تا بچه ده دوازده ساله با سر و وضع مشخص که سوار دوچرخه های
مشخص تر بودن جلوی در دانشکده ویراژ میدادن و کلی هم حال میکردن
که یه دفعه از دور یکی از دوستای دیگشون که اون هم همین مشخصات
رو داشت بهشون نزدیک می شد که یکیشون بلند داد زد:
«پسر رو نگاه کنید با چه تیریپی امده دختر بازی»
و انجا بود که من باز بیشتر به این جمله معتقد شدم که:
«ما میتوانیم»
تنها یادشان بود که او همیشه فرباد میزد:
از من بپرسید، قبل از انکه از ميان شما بروم.
و آن مرد در هنگام رفتنش فرياد بر آورد:
به خداي كعبه كه رستگار شدم.
براي همه هزار بار تاسف
اشتباه املايي ما را(تهفه) به ما گوشزد كردند كه ما در ابتدا بسيار متمددنانه
با اين واقعه برخورد كرديم ولي كمي كه فكر كرديم ديديم نه اين خانم
اصلا" لحن مناسبي را براي بيان انطغاد خود انتخاب نكردند(با ان خنده شيطاني اش)
واصلا" چه معني داره يك خانم به يك آقاي بسيار مهطرم برگرده بگه تو قلت
كردي و و قلت نوشتي در سورتي كه من اسلا" تا حالا هيچ بار قلت
املايي تو ذندگيم نداشم پس نطيجه مي گيريم اين خانم كلا" با مردها
مشكل داره و نميتونه ما هارو ببينه يا شايدم از عيادي استكباره و ميخواد
حكومت و زير سوال ببره وگرنه من ادم انطغاد پزيري هستم و اين و همه
مي دونن،مگه نه شما غذاوت كنيد.
*ایران...(سه نقطه)،بيداد...(سه نقطه)،اينده...(سه نقطه)ومن، در گير يك نقطه.
*مرگ حق است و عزرائيل حق كشي نميكند.
*مرگ حق است ، تنها حقي كه دادني است.
*مرگ حق است ، اما هچكدام از ما براي گرفتن حقمان تلاشي نمي كنيم.
*هيچ مردي زن نيست،اما بعضي زنها مرد هستند.(واين از قدرت زنهاست)
*هيچ مردي نمي خواهد زن باشد اما بسياري از زنها دوست دارند مرد باشند.
*گروههاي زد جنگ براي رسيدن به اهداف خود همچنان ميجنگند.
*وبالاخره ما تروريست را ترور خواهيم كرد.
شاید به قول سهراب حرفی برای گفتن نداشتم.
(نخست باید حرفی برای زدن داشت و انوقت رفت در پی روش حرف زدن )
این روزها شاید حسی شبیه سید مهدی دارم:(با اجازه خودش)
صابر نتاج بدبختی ست
زیر رگهای ابی دستت
صابر نتاج ترسویی است
که رسیده مرا به بن بستت
.
.
.
سهم من چیست جز سکوت سکوت
من خود را به دست من دادن
هر شب از درد زندگی مردن
به همین حس خوب تن دادن
قرصهای همیشه مشکوکی
که شبم را پر از خوشی کرده
صابر نتاج ترسویی
که در این شعر خود کشی کرده
شاید چند وقت دیگه بیایم،شاید
من با خودم گفتم دیگه توی این المپیک واقعا"چین و امریکا هیچ غلطی نمی تو نن
بکنن و همه ی غلطا رو ما می کنیم .و حا لا هم که المپیک هم داره تموم می شه
می بینیم که حرف حرف من شد و مسئولین یکی یکی با افتخار دارن میگن :
اقا ما غلط کردیم،کلی هم غلط کردیم.
..................
وقتی که قطع برق اقبال مردم است
یعنی تمام خاموشی ها مال مردم است
حالا که لامپهای همه خفته مانده اند
تاریکی و سکوت بدنبال مردم است
در شب که مصرف هر شخص می رود در اوج
کار اداره برق قطع حال مردم است
تمان قهوه ای مرا خیس می کند
این قطع جابرانه که در فال مردم است
فصل بهار می شود و قطع تازه ای
این قطع کهنه قصه هر سال مردم است
گویند اگر ما صادر کنیم برق
پولش به جیب مردم و امثال مردم است
حالا بعد این همه صادر شدن ببین
فیش است که اینجا مال مردم است
چند وقت پیش سوار اتوبوس شرکت واحد بودم که تو اتوبوس
یه پیر مرد ترکی با یه جوون ترک شروع کردن به جر و بحث،
این وسط یهو پیر مرده یه چیزی گفت که همه زدن زیر خنده
و من که نمی دونستم پیرمرده چی گفت از بغل دستیم که
از همه بیشتر میخندید پرسیدم:
ببخشید اقا می شه بگید چی گفتن که همه خندیدن؟
اون اقاهه بهم گفت:راستش نمی دونم چی گفت
دیدم همه خندیدند،من هم خندیدم.