مکالمه ای رو شنیدم که خواستم شما هم بی نصیب نمونید:
چند تا بچه ده دوازده ساله با سر و وضع مشخص که سوار دوچرخه های
مشخص تر بودن جلوی در دانشکده ویراژ میدادن و کلی هم حال میکردن
که یه دفعه از دور یکی از دوستای دیگشون که اون هم همین مشخصات
رو داشت بهشون نزدیک می شد که یکیشون بلند داد زد:
«پسر رو نگاه کنید با چه تیریپی امده دختر بازی»
و انجا بود که من باز بیشتر به این جمله معتقد شدم که:
«ما میتوانیم»